روی راحتی بنفش رنگ دراز کشده بودم. دست هایم را در هم مچاله کرده بودم . آسمان و زمین را به هم میبافتم. از تمام چیزهای مسخره دنیا برایش حرف می زدم. او هم چیزی نمی گفت . ساکت . تنها شنونده بود . خیلی وقت ها همینطور رفتار می کرد . یک جایی ، میان حرف هایم بعد از یک اسم مکث کردم ، به تمام هفته ای فکر کردم که دلم می خواست زار بزنم ، همان جا یقه ام را گرفت ، آنقدر آدم دیده بود که بداند من با تمام چرت و پرت هایم فقط می خواهم از تمام چیزی که رنجم می دهد فرار کنم. همان جا که مکث کردم ، که اشکم آرام ریخت ، صدایم کرد ، خیلی آرام گفت : تمام جلسه را منتظر همین لحظه نشسته ام ، چه چیز
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی
تاريخ: يکشنبه
25 مهر
1395 ساعت: 10:54